در این میان کوروش از راه رسید و از وضع سربازان خود که به سبب دلاوری مصریان از پیشروی بازمانده بودند، در اندیشه شد. او بیدرنگ به چاره پرداخت و بیآنکه مصریان پی ببرند، با سرعت به عقب سپاه آنها حمله کرد و شمار بسیاری را از دم تیغ گذراند. چون مصریان به این وضعیت آگاه شدند، فریاد برآوردند که دشمن از عقب به ما حمله کرده است و ناچار رو به عقب آوردند.
نبردی سخت میان پیادهنظام مصری با نیزههایی بلند و سوارهنظام کوروش با اسبانی چابک درگرفت. یک سرباز مصری که زیر پای اسب کوروش به زمین غلتید، با خنجر خود ضربهای سخت بر شکم اسب وارد کرد. اسب از شدن درد به هوا برخواست و کوروش را واژگون کرد. سربازانی که گرد کوروش بودند به سوی او دویدند و او را در میان گرفتند. یکی از سربازان کوروش از اسب پیاده شد و کوروش را بر اسب خود سوار کرد.
همینکه کوروش بر اسب سوار شد، با یک نگاه به اطراف دریافت که مصریان از هر سو در میان گرفته شدهاند و یکی یکی از پای درمیآیند. کوروش به سربازان خود فرمان داد که بیش از این به مصریان نزدیک نشوند و آنها را از دور با تیر و کمان هدف قرار دهند. سپس بر بالای یکی از برجهای جنگی رفت تا از وضعیت میدان جنگ آگاه شود و ببیند کدام دسته از جنگجویان دشمن هنوز پایداری میکند.
دشت پنهاور پر شده بود از اسب و سرباز و ارابه و جنگ تن به تن و گریز. نبرد در همه جا به سود سربازان کوروش پیش میرفت. فقط مصریان در گوشهای همچنان پایداری میکردند. آنها که از هر کمکی دور مانده بودند با سپرهای پهن از جان خود دفاع میکردند. کوروش دلاوری و پایداری آنها را ستود و دلش به حال آنها سوخت که این چنین خود را نه در راه میهن که برای کرزوس به کشتن میدهند.
